سریال گمشدگان سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

روز رنگها و حسها و صداها

تولدم که باشد مثل امروز
فکر میکنم به پارسال و سال بعد

به اینکه پارسال کجا بودم، چه میکردم، چه حسی داشتم، فکر میکردم سال بعد کجایم؟

و هر سال چه میبینم که چقدر راه آمده ام
که چقدر یک سال، یک دنیا گذشته انگار
که چقدر دوست دارم که هر سال انگار اینقدر همه چیز دگرگون شده
که چقدر با همه ی همه ی اتفاقات خوب و بدش آنچه برایم مانده فکر میکنم که خوب است
که چقدر راضی ام از اکنون ، گرچه که از روزگاران گردی نشسته باشد بر دل...


و من امروز همین برایم بس که خوشحالم از اینجا که هستم
و زندگی میکنم در لحظه لحظه ی روزهایش
میگویمت که ...هر روز کمتر شاید به فکر دیروزها و فرداها ...
!! نوشته شده توسط آذین | 03:52 AM | سه شنبه 5 خرداد ماه سال 1388 نظرات (6)

جاده از دور صدا میزند آرام قدمهای مرا

حتی حالا هم که میبینی ام بعد از اینهمه دل کندن ها
بعد از اینهمه که دیگر دل نمیبندم به مکان ها، به آدم ها، به آسمان های بالای سرم
حتی هنوز بعد از همه اینها صحبت از رفتن که میشود دلم میگیرد

چه فرقی دارد حتی به آنجا میروم که دلم میخواهد
چه فرقی دارد از آنجایی میروم که دلم نمیخواستش
و حتی همیشه دلم امروز را میخواست
اصلا مگر دل آدم این چیز ها سرش میشود
حرف رفتن که می آید، میگیرد دیگر
نه که ریشه دوانده باشم...میدانی اصلا کوچ هم حساب نمیشود این

اما میدانی چه میگویم...
همه چیزت را که جا میکنی توی قوطی ها و چمدان های بی جان
به در و دیوار که نگاه میکنی و نشانی از تو نیست دیگر
چشمانت را که میدوزی به افق دوردست
و میدانی که دیگر بعضی از این آدمها را، بعضی از این لحظه ها را نخواهی داشت هرگز
دلت میگیرد و چشمانت خیس میشود

میدانم اما آسمان آنجا هم آبی ست
و لبخند که بزنی، انعکاس تصویرت در دریاچه هم به تو میخندد
احساس امنیت است که زمان میخواهد
مینشینم کنار دریاچه و امنیت هم میآید....

خداحافظ شهر کوچک من
که در تو بزرگ شدن را آموختم

!! نوشته شده توسط آذین | 06:56 AM | جمعه 11 اردیبهشت ماه سال 1388 نظرات (3)

حال من خوب است اما تو باور نکن

حالا دیگر مدتهاست که نمیدانم کجایی
مدتهاست که حتی نمیدانم چه میکنی
که حالت خوبست یا بد
که روزت خوب بود یا نه
که میخواهی عصر چه کنی
یا برای شبت چه برنامه ای داری

حالا دیگر مدتهاست نمیدانم دوستت چه گفت
یا تو چه گفتی

حالا دیگر مدتهاست که نمیدانم
که هیچ، هیچ، هیچ نمیدانم
که چه میترسم حتی که بدانم
تلخ است بعضی دانستن ها، می دانی.
و زخم میزند گاهی حقایق

و چه دردناکتر است حتی خیالش

!! نوشته شده توسط آذین | 11:57 AM | شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1388 نظرات (2)

گاهی که عصبانی باشی، کمتر میبخشی

میدانی
دلم نمیخواهد وقتی به کسی میگویم که از فلان کارش یا فلان حرفش یا هرچه...ناراحتم
اولین حرفش این باشد که خودت چی ؟ یادت می آید فلان کار ِ شبیه را کردی مثلا..

دوست ندارم
انگار که بخواهی از آب گل آلود ماهی بگیری ست
انگار که حالا که من آمده ام از خودم حرف بزنم یهو یاد خودت بیفتی و بیخیال من شوی ست
اصلا دلم میخواهد بگویمش مگر هر غلطی من کردم تو هم باید بکنی !

!! نوشته شده توسط آذین | 09:55 AM | چهارشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1388 نظرات (2)

چه خوب گفت سهراب

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور بزرگ

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد میامد دل او پشت چین های تغافل میزد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی

همت کن و بگو

ماهی ها حوضشان بی آب است

!! نوشته شده توسط آذین | 11:21 AM | پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388 نظرات (2)

Neither forgiven nor forgotten

"people in love remember the things they do to each other.
If they stay together, it's not because they forget,
but because they forgive..."

This line is all what I remember from Indecent Proposal clearly.

but when you don't remember you told me you loved me,
this is neither forgiven nor forgotten.
!! نوشته شده توسط آذین | 11:14 AM | سه شنبه 25 فروردین ماه سال 1388 نظرات (0)

روزانه های بهاری من




دلم میخواهد بدوم در چمنزار
و رها شوم در باد
بروم تا دور
و آفتاب باشد
و باد باشد
و تو باشی

!! نوشته شده توسط آذین | 11:51 PM | پنجشنبه 20 فروردین ماه سال 1388 نظرات (1)

برای او که دوست داشتنش با من متولد شد

امروز همان روزی ست که من سیزده سال انتظارش را میکشیدم
و سیزده سال امروز را، رخ دادنش را، چگونه بودنش را برای خودم ترسیم میکردم
و سیزده سال لذت امروز را هر روز چشیدم

و امروز، اینجاست...
و ای کاش من هم آنجا بودم
من هم آنجا بودم تا لمس میکردم تک تک ثانیه ها را

گاه با هم بودن چه معجزه ایست که اینگونه رخ دادنش دور میشود
و گاه چه سخت می آموزی که زیبا ترین لذت های زندگی، ساده ترین ها هستند

تولد دوباره ات مبارک.

!! نوشته شده توسط آذین | 11:20 PM | دوشنبه 17 فروردین ماه سال 1388 نظرات (0)

اینجا هم کمی بهار آمده است

دلم یک دست می خواهد
که بگیرمش و گرم باشد

و یک گوش
که با هم گوش کنیم قیل و قال پرنده های مهاجر را وقتی که برمیگردند به رودخانه ی کوچک شهر

دلم یک چشم میخواهد
که نشانش بدهم گلهای کوچکی را که از زیر برف بیرن آمده اند

دلم یک پا میخواهد
که جای پایش با من روی برف ها بماند

و یک قلب
که..
که..
قلب ها همیشه خوبند.
!! نوشته شده توسط آذین | 05:49 AM | پنجشنبه 13 فروردین ماه سال 1388 نظرات (2)

Someone must have been weak

You kill the woman inside me
and thats what scares me most...

!! نوشته شده توسط آذین | 09:38 AM | دوشنبه 10 فروردین ماه سال 1388 نظرات (0)