Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387
تمام شد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
-- فروغ فرخزاد

پی نوشت: تمام می شود...قبل از آنکه همه حرفهایی را که در دلت انباشته ای را زده باشی
حتی قبل از آنکه آن کارهایی که رویا یشان را می پروراندی کرده باشی...
دردناک است ، میدانم ، می فهممت
می دانم باید جلو رفت و جنگید...می دانم باید زندگی کرد
تو تنها به من بگو ....با کدامین نیرو ؟
شنبه 8 تیر ماه سال 1387
شب تنهایی خوب
یادداشت اول: میدونی بد ترین اتفاق بعد یک اتفاق بد چیه ؟
اینه که اصلا ندونی چه کار کردی...
نفهمی کجای کار و اشتباه کردی
اصلا نفهمی دفعه بعد باید چی کار کنی که اینجوری نشه !
اونوقت هم درد اون اتفاق بد هست ، هم درد اینکه هیچ نفهمیدی که چی شد...و خوب قاعدتا اگر چیزیش دست تو بوده باشه که به عقیده من همیشه هست
به احتمال خیلی خوبی باز هم تکرارمیشه...و این خیلی بده ، نه ؟!

یادداشت دوم: گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

-سهراب سپهری
چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387
جای خالی

چرا غم ها نمیدانند
که من غمگین ترین غمگین این شهرم
بیا ای دوست با من باش
که من تنها ترین تنهای این شهرم

جمعه 24 خرداد ماه سال 1387
وقتی من بچه میشود !
و من بدون هیچ دلیلی...
بدون اینکه کسی به من چیزی گفته باشد...
در لابلای قدم ها و حرفها...
بدون هیچ اشاره ای
سرم را بالا بردم و به آسمان شب نگاه کردم

و یک ستاره دنباله دار آنجا بود ! برای من !

و چه لذتی دارد. انگار کن کودکی را که پدرش بعد از مدتها دوچرخه ای را قول داده برایش خریده باشد !
و من در اوج هیجان
در پی این بودم که آرزویم را بگویم مبادا اثر ستاره دنباله دارم از بین برود !
و ماندم ! هیچ باورت می شود ؟! تهی شدم به یک باره از هر خواسته یا هجوم خواسته ها بود ؟! نمیدانم !
و من که میدانم هیچ آرزویی اینگونه برآورده نمیشود وسواس گونه حتی یک آرزوی مسخره هم نمیکردم !

پی نوشت 1: "کمکم کن آنچه را که درست است انتخاب کنم."

پی نوشت بی ربط به پست ! :
پرسش: تاریخ تولد؟
پاسخ: پانزدهم جولای
پرسش: چه سالی؟
.پاسخ: هر سال

پرسش: آن روز صبح، وقتی شوهرتان بیدار شد اولین چیزی که از شما پرسید چه بود؟
«پاسخ: پرسید «من کجا هستم، کتی؟
پرسش: و چرا این سوال نگران‌تان کرد؟
.پاسخ: نام من سوزان است

از پرسش و پاسخ‌هایی که واقعا ً در دادگاه‌ها شنیده شده - http://oldfashion.tumblr.com
شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
دوستت دارم

یادداشت اول:
تولدم بود و من عجب کادوی لوکس قشنگی با کاغذهای زرورق دادم به خودم...سفر به یک شهر قشنگی با اقیانوس ِ آبی ِ گاه گاه آفتابی اش
و به همان اندازه که من به خودم کادو دادم....همه ی تک تک دوستان این شهر قشنگ با همراهی های های گرمشان جلایش بخشیدند.... که دیگر دلم نخواهد برگردم !
امسالم را با متانت شروع کردم....این را از تولدم فهمیدم ! نه سرم به سقف خورد نه هیجانی رگهایم را پاره کرد...گویی دیگر بزرگ شده ام ....

یادداشت دوم:
سفر بیشتر مرا غریبه کرد با ساکنان شهرم....و دیگر هرروز از خودم می پرسم چه چیز، اینجا، در این شهر کوچک، مرا اینقدر جدا میکند از همه کسانی که تنها دستاویز منند با هرچه ایران است ! این شهر چرا اینقدر غریب است ؟!  و من چقدر دلم برای دوستان قدیمی ام تنگ میشود...هرروز....

چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387
Into The Wild

...This is more than a movie
...This is the story of all of us
...This is the story of every single person who leaves and lives without hesitation
...And every single life is nothing but a drama
: And every single person get to know

the very first things he left, were the most imporatant ones

...This is the story of all of us

 

    "P.S. "Happiness Only When Shared
 

چهارشنبه 7 فروردین ماه سال 1387
? Where are you

? Where are you -
 ?  I'm in love ! Where are you--
 

 ?! P.S. Where am I

چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
سال نو همه تان مبارک...روزهاتان قشنگ....

یادداشت اول: یادت می آید هر سال را
هیچ کس محلت نمیداد و تو سفره ی هفت سین می چیدی
با چه وسواسی آن رومیزیهای کوچک تور توری را می گذاشتی وسط میز ...
همه را صدا می کردی بیایند پای تلویزیون
...
 صدای توپ که می آمد هرری ته دلت خالی می شد
 همیشه پیش خودت فکر می کردی سال دیگرچه خواهد شد
یادت می آید اولین آرزویت را...همیشه میگفتی ای کاش سال بعد همه دور هم باشیم
و هر سال می گفتی و می گفتی و می گفتی...

تا خودت رها کردی ...

حالا اگر همه دور هم بودند و تو نبودی چه...؟! آن وجودی که جدایش کردی و آوردی اش اینجا ...
جای خالی اش آرزوی دور هم بودن میکاری که چه !!

 

یادداشت دوم: میدانی بدی اش این است که سال تحویل می شود...اصلا محل آدم هم نمی دهد ! من اصلا نمیدانم تحویل سال چه ربطی باید به شادی داشته باشد! عمر آدم است که می گذرد جانم!!

 

یادداشت سوم: بیخیال بابا !

 

یادداشت بامزه: هر کی میخواد با کلّاشی .. سر کلاس نقاشی... پیرهن گلدار نکشیم... خاطره یار نکشیم... درخت سرباز نکشیم... بدتر از اون ساز نکشیم....باید بدونه عاقبت دو بال پرواز میکشیم... در های این مدرسه رو رنگی و دلباز میکشیم... رو کاغذای بیصدا ساز میکشیم ساز میکشیم! :)                                                                         -شهریار قنبری

دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386
سهم من از بی بی سی

حوصله ام سر میرود بس که تحقیق کنم و به علم عالم بیافزایم !!
صفحه بی بی سی را باز می کنم...بی بی سی از نوع فارسی اش را....
پر است از انبوه خبرهایی که من ازشان خبر ندارم....
خبرهای جهان...
خبرهای ایران...
باز هم اما آن لینک کوچک عکسهای شما توجه ام را جلب میکند
تهران را نشانم می دهد ...خیابانهایی که می شناسم...خیابانهایی که نمی شناسم...
و همه مردمی که می شناسمشان...
عکسها را نگاه که میکنم دلم میخواهد نشانشان بدهم به همه

به اینها که نشسته اند تحقیق میکنند اما نمیدانند شهر من کجاست!
ببینید اینجا ایران است....اینجا تهران است...برایشان بگویم که چه خاطرات خوب و بدی دارم از آن روزها
....
صفحه بی بی سی را می بندم و دوباره مشغول کارم می شوم
...و این همه خبریست که بی بی سی هرروز به من میدهد

یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386
لبخند که میزنی دنیایم قشنگ میشود

من چه میدانم من پیچیده فکرش میکنم یا دنیا واقعا پیچیده است؟
من چه میدانم مردم اینجا چرا پیچیده فکر نمیکینند...
من چه میدانم چرا به کله شان نمیزند فکر کنند که چرا زنده اند؟ یا حتی مثلا یک روز فکرکنند "آخرش که چه!"
من چه میدانم اینها چرا زندگی را مربع میبینند شاید هم مثلث...مال من دایره است آخر!

آنچنان لبخند زنان های و بای میکندد که پیش خودت میگویی این چرا هیچی حالیش نیست!
و همیشه هم بعدش به خودت میگویی که تو هم چیزی حالیت نیست!
و بعد هم همان تسلسل باطل حالیم باشد که چه و چه
و بعد باز میبینی که سر از غوطه وری در فلسفه هر چیز ِ بیخود درآورده ای...

من نفهمیدم آدم تنها که می شود فکرهای بیخود میکند
یا فکرهای بیخود که میکند تنها می شود...

ولی فکر است دیگر این سلولهای مغز من اینطورند
حالا باید چراغ به دست راه بیفتم در کوچه ها
میخواهم کسی را بیابم که فکرهایم را بهش بگویم و کیف کند از شنیدنشان!
و بعد یک چیزی بگوید که کیف کنم چه خوب می فهمد

آرزو است دیگر، دلم میخواهد...
و من هنوز دلم برای ایران خیلی تنگ میشود....